این رسمش نیست....

سلام اومدم برای تشکر !

خیلی با معرفت شدی جدیدا" ،‌می گم دلم آشوبه ، خونه جای اینکه مرهم بذاری ...

کجا برم ؟ کجاااااااا برم ؟ پس؟

ما رو باش دلمونو به کی خوش کردیم !

دارم خفه می شم . بعد از این همه دلتنگی و نذر و نیاز اسممون در آومد برای کربلا ...

قرار بود برم دوباره بین الحرمین و حرم عباس که چقدر دلم براش تنگ شده بود ....

اونم درست روز شهادت شون روز تاسوعا و عاشورا .همیشه آرزوم بود پارسال که تولدشون اونجا بودم و می شد که امسال هم برای محرم ....

این رسمش نبود بی معرفت !

لااقل می گفتی نمیشه و دلمو خوش نمی کردم ....

اسممون در آومد که چی آقا مهدی هم صاف بگه نه و داغ این آرزو بمونه تو دلم ؟

که بشه بغض و ....

که چییییییییییییی ؟ که چییییییییییییییییی؟ چیو می خواستی ثابت کنی ؟ بی لیاقتی منو یا قدرت خودت رو ؟؟؟؟؟؟؟؟

به خدا دیگه یه کلمه هم نمی نویسم اگه نذاری برم ...اخه بی معرفت دارم دق می کنم تو که می دونستی چقدر دلم کربلا می خواد چرابا من این کار رو کردی ...........چرا؟

به جان مادرت قسمت می دم ، تو رو به حرمت دوستی این چند وقتمون من دستم به هیج جا جز تو بند نیست به دادم برس . تو رو خدا بذار برم ....

این قرارا رو نداشتیم باهم ....

میشه پست اخرم تو وبلاگ تو دلم تو زندگیم دیگه نمی دونم ... آخه تو چه احتیاجت به من که دارم تهدید می کنم .... می بینی حقارت منو حتی حرفامم سلاح نیست .فقط می گم :

تو رو جان عباست آقا

تو رو جان عباست اقا

تو رو جان عباست آقا !

/ 0 نظر / 10 بازدید