این کاروان غم تا همیشه پیش می رود .....

14 روز شده بود و نشده بود دوباره تلفن زنگ خورد و مادر ....

آرام و شمرده حرف می زد درست مثل آن روز که حامل خبر کوچ پدر بود .

از رفتن پدر به بعد کارم شده بود ، هر روز زنگ می زدم و زنگ می زد ...

فردای شب هفت پدر ، خانواده عمه تصادف کردند . با یک کامیون ...

حال هیچ کس خوب نبود به جز لیلا همه در کما بودند . و ما امید وار به اینکه غم آخرمان بود غم از دست دادن پدر ...انتظار پشت انتظار و ...

سر آمد انتظارمان و عجب سر آمد ... مادر آرام و شمرده می گفت و من شنیدم در بهت و حیرت این بار با صدای بلند گریه نکردم و گوشی از دستم نیوفتاد ... داد نزدم ... مهدی را صدا نزدم ...

تازه از خرید رسیده بودیم و مادر بارها زنگ زده بود و من متوجه نشده بودم و اینگار که بغضش شکست ... شاید می ترسید من هم رفته باشم ...

رفته باشم پیش پدر ، پیش عمه ،پیش خدا!

اضطراب هر روزم شده اینکه به بودن امروز آدمهای دور و برم دلخوش نیستم و ....

عمه هم رفت درست 14 روز بعد از مرگ پدر !

چقدر کم طاقت بود .وصیت نامه را باز کرده بودیم بعد از مادر و فرزندان و سفارش آنها بهم ... عمه را سفارش کرده بود بسیار که مراقبش باشیم ...که نشد .... که سپردیمش به خدا .آخر امانت دار تر از او نیافته بودیم و ....

این روزها کربلا در ذهنم هر روز تکرار می شود ....

حسین می رود ، زینب بی تاب می شود .... زینب یکسال و نیم تاب می آورد از داغ برادر ...

خدایا رضم برضائک و تسلیم لامرک ....

خدایا .....

/ 0 نظر / 13 بازدید