امروز ...

سلام فک نکنی آشتی کردم ها نه خیر داشتم می پوکیدم هی خبر پش خبر گفتم کجا برم به از اینجا

حالم بهتره از اون روزی که او.ن حرفا رو زدم نه که فک کنی شرایط عوض شده ها نه! برعکس هر روز به عمق فاجعه افزوده می شه !

همون شب داداش گرام با مامان تصادف کردن که به حمد الله به خوبی و خوشی تمام شد. جالب بود اولین نفری هم که به ذهنم رسید ازش کمک بخوام شما بودی .دیدم این رابطه ناگسستنی است !

مامان و هر کسی فکر می کردم می تونه آقا داماد رو متقاعد کنه که بریم رو واسطه کردم اما فایده نداشت هر بار من بازنده بودم و همه شونو با منطق قانع می کرد .

خلاصه شکست رو با جون و دل خریدیم .

و گفتیم حتما قسمت نبوده و چه قدر دردم گرفته بود از این بی لیاقتی !

٣ تا ٣ تا تو یه روز امتحان دادم و امروزم اصلا حس دانشگاه نبود و نرفتم هم !

نرفتم و نشستم برای اثبات بودنم تا جا داشت نوشتم و برای جواب توهین نادیده گرفتم نوشتم و چه قدر دلم خنک شده بود . دلم می خواست مثل خودش یک کارد بردارم و خراش بزنم به دلش که دلمو .... گفتم که بهم گفتن شیعه باش این رسمش نیست .مودب باش وای که دردم می یاد بغض کرده بودم اما گفتن بزرگ شدم که چه رسم بدی داره بزرگ شدن دلم گریه می خواست ،نشد !

نوشتم و تمام حرفامو زدم نه تمومش نه ،نصفه شو، نه اصلا نمی شد نوشت حرفم اشکم بود . دردم بود اینکه نفهمیده بود اینکه من اونی نبودم که فک کرده بود....

خلاصه گذشت و گذشت و از اون روز شد امروز و ما فقط درد کشیدیم !

/ 1 نظر / 6 بازدید