حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی!

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود!

آی.....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود

/ 3 نظر / 3 بازدید
شيرين

سلام معصومه. چه طوری یا نه؟ کم پیدایی؟ نه خبر بابا؟ بزار منم یه شعر از قیصر بخونم: پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبریست و سر انگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر مینویسد: خانه م ابریست!

شيرين

راستی هیدارا رو خوندی؟ نظرت چیه؟