سلام

دیشب دوباره یک خواب عجیب و غریب دیدم . خواب دیدم تو یه جایی نزدیک شلمچه ام . نشستیم روی خاک ها با بچه ها (سمیرا ، ناهید !، آقا داداش ، فرمانده و چند نفری که نمی شناختمشون ). یک مداح داشت روضه می خوند و جمله ای گفت که الان هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد که باعث می شه با حالت گریه به سجده بیفتم . بعد یکی صدا می کنه منو و سمیرا رو  . از سجده بلند میشم . فرمانده است ، یک لوح خشتی به سمیرا داده . و یه لوح تو دستشه که به من می ده لوح هنوز خیسه انگار تازه درست شده . " بگیرین ، اینو محسن  ( شهید محسن کربلایی ) داد که بهتون بدم ! ازش گرفتم . نگاش کردم روش زیارت عاشورا درج شده بود . هنوز خیس بود .

مداح هنوز مداحی می کرد . یه صدایی وسط جمعیت گفت : بیای اینجا می خوایم زیارت عاشورا بخونیم .

حالم خوب نبود می خواستم تنها باشم . رفتم یه گوشه ای تا زیارت عاشورا بخونم و خودمو خالی کنم ...........

نمی دونم ... ان شاء ا... که خیره !