امروز تا خود صبح با استاد حرف زدم . طبق معمول اجرای  پیشنهاداش سخته !

مکاشفه آخه یکی نیست بهش بگه منو و مکاشفه ؟ ولی نمی دونم چرا شنیدن حرفاش آدمو آروم می کنه شاید چون به این باور می رسی که هنوز یه کلیدی است که درو باز می کنه !

نمی دونم اخر این جاده که در پیش گرفتم به کجا ختم می شه ؟

باید از یه بنده خدایی عذر خواهی کنم اما نمی دونم چه جوری بد جوری دارم اذیتش می کنم بدون اینکه بخوام !!!!!!!

تصمیم گرفتم عاشورا و تاسوعا برم یزد ! می خوام مراسم های خاص شونو ببینم . هنوز حرفهای سبحان تو گوشمه راجع به اون آتشکده ها ُ زرتشت ُ بهترین فرصت برای تحقیق هست .  دلم می خواست تو هم باهام باشی . یعنی ازت می خوام که همراهم باشی می ترسم با دونستن و پیدا کردن جواب سوالام دوباره هنگ کنم .

چقدر درد دانستن می آزارد ادمی را !!!!!!!!

هی می خوام نگم نمیشه ! از صبح تا شب راجع بهش فکرکردم که  مثل همیشه عین برق و باد تصمیم نگرفته باشم . عزمم رو جزم کردم و اس ام اس کردم به فرمانده که دیگه نیستم ؟و ...

اصلا فکرشم نمی کردم

به خاطر برف بازی صبح تا غروب البته خیلی خسته بودم . گفتم یکی دو ساعتی بخوابم بعد با انرژی به کارام برسم .

نمیدونم چطور تعریف کنم . اولش فقط یه صحرا بود نمی دونم چرا احساس کردم کربلاست . من نه اونجا رو دیدم نه ... حتی ..نمیدونم شاید کسی بهم گفت ویا ...

خدای من یادآوریش دیوونه کننده است

حس من بود درست یا غلطش رو یادم نمی یاد . انگار درست روز عاشورا بود نمی دونم ....

همه جمع شده بودن برای مبارزه برای جنگ تصور صحنه و توصیفش برام محاله .مدام جمله دکتر توی ذهنم بود وقتی در صحنه مبارزه حق و باطل نیستی هر کجا که می خواهی باش می خواهی به شراب بنشین می خواهی به نماز بایست .

انگار داشتن آماده می شدن  برای جنگ یا یه همچین چیزی همه تا یه جایی رفتیم اما کنار یه سری چادر به من اجازه ندادن که دیگه جلوتر برم . هرچی اصرار کردم بی فایده بود . می گفتن که خودم خواستم . ولی من چیزی یادم نمی یومد . من نخواستم فریاد می زدم اما اونا از بردن من و ادامه راه جلوگیری می کردن . حس خیلی بدی بود گریه کردم التماس کردم که منم      می خوام همراهتون باشم اما..........

خدایا من چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟

تا خود صبح بیدار بودم نه روم میشد به فرمانده چیزی بگم نه .... صبح اولین کاری که کردم با وجود اصرار های مامان که تازه خوب شدی تو رو خدا بیرون نرو و .... زدم بیرون . صاف اومدم کانون . به جز آ. شریفی که درگیر بازکردن قفل یخ زده کانکس ها بود کسی نیومده بود .

فکرشم نمی کردم . تصمیمم بی نهایت جدی بود . اما ............