آنروز که اسلام را برای او معرفی کردند اسلام این قدر ها وسیع نبود .... و ظهور را نه در اصول دین خوانده بود و نه در فروع دین !ولی در یک شعر کودکانه همه چیز رنگ باخت ،شعری که او را با باور ظهور تنها گذارد :امام اول علی ...امام دوم حسن......و.... دوازدهم غایب است زنده ولی حاضر است .. آری او باید این مسئله را در بحث امامت خوانده باشد .اما او فقط چیزی می داند که آنقدرها مهم نیست برای او ناراحت کننده تر از هر چیزی آن است که چرا کسی آن زمان که دخترکی بودچیزی به او نگفت که با دستان کوچکش دست به دعا شود و با همه ی مهربانی اش برای او دعا کند؟