عادت نبودنت را قاب کرده ایم و  رسم و عادت زندگی مان شده است از دیر باز تا کنون !

نشسته ایم کنار پنچره و باران تند و تند می بارد . دروغ گفتم ... می زند می زند به صورتمان و با خودمان می گوییم طبیعت باران است دارد می بارد ...

با هر عابری که می گذرد کمی به مناظره می نشینیم و بعد بی خیال منتظر که منتظرش بودیم گرم صحبت و ....

و تو آرام از کنار پنجره می گذری و ما به خیال آنکه هنوز نیامده ای روز و شب با عابران قصه زندگیمان گرم صحبتیم ....

روز ها گذشته است و ساعت ها و ثانیه هایی که با نیستنت عجین شده اند و یقین دانسته ام که دیگر باز نخواهی گشت ! یا لااقل از کنار پنجره ام عبور نخواهی کرد اگر همیشه زندگی مان بشود این چنین ... باید رفت باید دورتر رفت از کنار پنجره نگاه وآمد زیر باران ...می گفتند مهربانی ات شرمنده می کند . عابران می گفتند .. می ایم شاید چتری برایم بیاوری... باید تگانی بخورم اگر می خواهم آرزوی محال دیدنت به گور نرود !